از چه خستهای؟از خاطراتی که نبودش را یادآوری میکنند؟از عطری که با گذشت زمان هنوز هم لبخند تلخی بر لبانت جاری میکند؟ از چه خستهای ؟!از نبود طنین گوش نواز خندههایش؟ از خونی که هر روز در قلبت جاری میشود خستهای؟!از گریه نکردن خستهای؟جلوی اشک هایت را نگیر بگذار ببارند! ....بگذار دردت را تسکین دهند ...چشم هایت را ببند بگذار بغضی که دارد گلویت را مثل سنگی زخمی میکند سر باز کند!میشنوی؟!صدای برخورد موج ها را با دریا!میشنوی چه بی رحمانه خودشان را به صخره ها میکوبند؟میشنوی صدای فریاد آسمان را؟چه سوزناک
برچسب:
نویسنده: ساناز نجفی
تاريخ: سه
شنبه
27 مرداد
1405 ساعت: 12:32